دیوانه تر از دیوانه
زندگی پوچ یا پوچی زندگی
سیگارم چه زیبا کام میدهد ..... او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم میسوزاند و من از لبانش بوسه ها میگیرم چه لذتی میبرم از این همخوابگی بی منت! ... او از جان مایه میگذارد و من از عمر.........! منو به حال خودم بذار این مردو منو تمام پلشتی این دردو که قد تمام کرم های عالم دوستت دارم که قد تمامی دوش ها میبارم که درد میکشم قد پریود های هفت روزت که سردرد میکنم به سردردهای مرموزت که با صدای تو قطع کن .. نه بمان هنوز که دوستم داری کمی بیشتر از دیروز که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم که مست توی کوچه های غمت بدوم که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم که مست توی کوچه های غمت بدوم ببین این تخت خواب شکسته دائم استرس داره ببین این چراغ خواب سوخته هم هنوز بیداره ببین بنان چطور با صدای من بغض کرده که اشک های سر شب تازه اول کاره به مادرت بگو نفست چقدر غمگین است که حبسیده در خود و رمز جان کندنش این است که رو به روی آب نشسته سراب میبیند فقط شکنجه شکنجه عذاب میبیند که لای سینه های تو بی هوا گریه شود که مست توی کوچه های غمت بدود که لای سینه های تو بی هوا گریه شود که مست توی کوچه های غمت بدود همیشه به اندازه ی یک یتیم خواب میدیدی تو از نبود و من از بود پدر ترسیدیم میان داشته ها هر دو بی پدر بودیم میان سکته و سرطان هر دو دربدر بودیم به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم تو فرض کن درد , تکیلاست که مینوشم تو فرض کن این آخرین بیت شعر من باشد که ضجه میزنم و مینویسم و نی،نینوشم که ضجه میزنم و مینویسم . . (تقدیم به خاتون ) روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم. "حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" این عین جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعیخود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد. همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد وحتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت . حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد . روز دیگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد. حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می کند . " صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشانداد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد. شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را بهفراموشی سپردم . آن شب حمید گفت : " عشق موجود حساسی است واز اینکه کسی به او شک گند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند بدش می آید . " کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است ومنموجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حمید " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد وکار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد . کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم وشبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد . حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فامیلمرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان مینمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فامیل به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم . بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم . دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهارچوب بدن من دیگر آن ظرافت وجذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من میتوانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم . ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند." اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست . بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود . حمید مدتها بهاین جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت وزیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد . دیگر مطمئن بودمکه حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرارها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های منسکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد. اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودشباشد . پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه میرفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارندبا اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمیکرد حتما از او خواستگاری میکردم وزندگی با شکوهی را با او شروع میکردم." بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم. چه کنم که دوتا بچه دارم." جمله ی من آن قدر بیشرمانه و توهینآمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت . حمید مردی که همیشه برای من سمبول بیعرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانههایش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دیر نشده نکبت خانم !تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند ! " حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفتو رفت . پسر عمویم از سویی به خاطر گفتنداین جمله سرزنشم کرد واز سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم ظرفیت استمرا تحقیرنمود . او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسیار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد . اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کردهام .اینباردر این امتحان شکست خورده بودم. بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم . روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و بهمسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است . وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است. به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود . هیچ کس ا زاو سراغی نداشت واین برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و بهصورت رسمی از شرکت استعفا داده و برایهمیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام . دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد. به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم . حمید نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حمید ! " وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید ویا لااقلبچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را بهاو سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد . سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم. شبها بی اختیار خواب حمید وبچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادمکه می گفت : " انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوارو مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند ." شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواستجدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم . حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت . تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد . در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاشمی توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم . پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی از او یاد می کرد .پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارجاز کشور وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند . پسر عمو برای اینکه قدری ازمحبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم . اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است که شایستهزندگی بامن نیستی ! " و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار میکنم. او دارد مرا امتحان میکند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پیدا میشود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!" پسر عمو دیگر با من حرف نزد . عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید وبچه ها نبود . اما با همه اینها احساس خوبی داشتم . اولین باربود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گریستم و درخلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به مناز گرداند. دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم میآمد و میخواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامهای به حمید نوشتم و از او به خاطر بیوفایی و بیمهریهایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبتهای او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را بهآدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حمید و بچهها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم. ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچهها چشم به در دوختم. بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند . اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود راادامه دادم. به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناکتری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بودتا همه خود را از صحنه خارج کنند. روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سویاو نامه ای آورد به این مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچهها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت." ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم . به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حمیدحق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحانمی کردم . اما با این تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذایم گذشت. شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدمحمید و بچهها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمیخواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیده می شد وموهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم. خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بودو با دستمال خیس در دهانم آب می ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و گفت: "اینبار هم در امتحانعشق تو شکست خوردم. نه!؟" می ترسم یکی از همین شب ها ،خوابت را ببینم ... از خواب بپرم ... خودم را در آغوش دیگری ببینم ... واای ، خوابم را برای که تعریف کنم ...!!؟ در جواب : عزیزم چه خوابی دیدی ؟ چه بگویم ؟ من از امشب ، برای شب های دیگرم ، می ترسم ...می ترسم ، می ترسم ... گوشی قطع پشتش سیگار صدای ضبط زیاد ریپیت صدای راجر I have grow older you have grow Colder پشتش سیگار روی تخت گریه کنار هر عکس مشترک پشتش سیگار نگاه به ساعت دقیقه به ثانیه پشتش سیگار خیره بر گوشی چشم انتظار پشتش سیگار نمیگذرد ماهها بدون تــــــــو...!!! درد ، مرا انتخاب کرد من ، تو را تو ، رفتن را آسوده برو ! دلواپس نباش من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم تفاهــم به معــنای درک کـــردن نیست بلکه به معنای تـوانایـی تحـمل تفـاوتهـاست... دقایقی در زندگی هستندکه دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی او را از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی. (گابریل گارسیا مارکز) مرا ببخش گاو جان از اینکه نام تو را فحش میدانیم-گاو از اینکه شاخ داری اما بی جهت شاخ نمیزنی همیشه گاو هستی و رنگ عوض نمیکنی مرا ببخش گاو جان به کسی سواری نمیدهی اما پشت ما را ببین سوارمان شده اند همیشه میگویی ما-حرفت یکی ست هیچ گاه نمیگویی من اما نام تو را فحش میدانیم هر چند به تو بر نمی خورد ببخش گاو جان- ببخش گاو جان تو از من هم آدم تری ما شدن را باید از تو یاد گرفت... میخواستم برایت بر روی کاغد و با قلم نامه ای بنویسم.اما مرا ببخش که اکنون دیگر دوران کاغذ و قلم بسر رسیده. دیگر کسی نامه های عشقش را لای کتاب های درسی پنهان نمیکند و با عکس 3*4 عزیزت را لای دفتر خاطرات نمیچسباند. اینجا برایت مینویسم. تا همه دنیا از راز عشق من و تو آگاه شوند.دلم برایت تنگ شده. بغض هم که امانم را بریده. آنقدر که نمیتوانم اسم مقدس تو را بر زبان بیاورم. مبادا گریه ام بگیرد و در این دنیای مجازی آبرویم برود و از فردای این نامه شایعات بر زبانها جاری شود .که مردی را دیدیم در حال نامردی. نمیگویند: طفلکی فقط داشت گریه میکرد. بگذریم عزیز ترینم.دلم هوای آغوش تو را کرده. دلم برای آن همه خوشبختی وقتی حضور تو بود تنگ شده. دلم برای عطر فراری و رژ بورژوا ی تو هم تنگ شده. حتی دلم برای آن دسته گل نرگسی که موسم بهار برایت گرفتم و تو محسور و عاشقانه بوییدی و گفتی: دوستت دارم تنگ شده. من هنوز زنده ام. نگران نباش. کمی فقط کسل شدم. آن هم به خاطر سرما خوردگیست. نگران من نباش. بگذار فقط من مثل همیشه حسودانه نگرانه تو باشم. شنیده ام خوشبختی و هر شب در حال خندیدن و میهمانی رفتن. خوشحالم. از تهه قلب میگویم خاتون خوشحالم که میخندی. در تمام دنیا چیزی را بیشتر از لبخنده پاک و معصومانه ات دوست نداشتم. بیا اسمش را بگذاریم تقدیر یا سرنوشت که من و تو را از هم جدا کرد. تو به بهشت پرواز کردی و منم غربت نشین این جهنم تلخ شدم.بوی گوگرد هم که هست. فندکی که به من دادی گم کردم. و بعد از آن تمام لحظاتم را به یاد آن ....با کبریت نبودنت دود کردم در این ریه. بعد تو کارم شده سیگار و قهوه و تنهایی,اما تو شاد باش خاتون و از بهشتت لذت ببر. همین مرا بس....... دیگر بیش از این مزاحم اوقات خوشت نمیشوم. سلام مرا به دوستان قدیمی برسان و بگو غریبه ای این گوشه دنیا سلام رساند. قربانت خاتون. مواطب خودت باش. دپرس یادته سیزده بدر پارسال رو ارتفاع یه کوه زیر انداز انداخته بودیم؟ وتو ... دراز کشیده بودی ومن سرم رو روسینه ات گذاشته بودم صدای تاپ تاپ قلبت بعد یه سال هنوز توگوشم نجوا میکنه یادته چی گفت؟ گفت:دوستت دارم وبعد نوبت تو شد وصدای قلب من به تو گفت: تنهام نذار اگرهم رفتی لا اقل فراموشم نکن میدونی... ...همه اش تو این فکرم سیزده بدر امسال تو سر روسینه کی می گذاری؟ خدایا پریشانم تو چه میدانی از حالم از خاطراتم از خاطراتمون از روزهایی که باد اومدو برد.فقط عکساش واسم مونده و خاطرات مخدوش و یه بغض قدیمی.نه میتونم با اون زندگی کنم نه بی اون.خدایا دیونه نیستم مجنونم.مجنون دیونه.یه متناقض نمایه بی نقص.همراه خنده های زورکی پشت یه روح مرده میفهمی.....؟ اصلا به تو چه میخواهم امسال پای تمام سین ها را وسط بکشم...! نه برای سفره ی عید، برای سفره ی زندگی ...میخواهم دوره هفت سین را قلم بکشم!! شاید گناه سرکه است که آدم ها ترش شدند..!! شاید سکه ..بهانه ی پول پرستی شده است!! شاید سماق بهانه شده که آدم ها سال ها ...برای محبت دیدن سماق میمکند..!! مگر سیب نبود که آدم را هوایی کرد تا بهشت را نادیده بگیرد..!! نه هفت سین نه...! نمیخواهم سبز بودن زندگی را با سبزه تلقین کنم...!! هیچ سیری، قلب ها را از محبت سیر نمیکند...! کاش واقعا زندگی با سمنو شیرین میشد..! هفت سین امسال بگذار این هفت سین نباشد..! میخواهم حتی اگر هر حرف دیگری سفره شد اما این ها نباشند...!! تمام این انتظار ها .. تمام این هفت سین ها.. تمام لباس ها.. خانه ها ... نو شد.. برای چهار رقم تقویم که قرار است از نو آغاز شوند...! پس افکار..نگاه ها... زندگی ها...پس چرا انسانیت نو نمیشود..!! برای خودم: نفرین به تو زندگی................نفرین ========================================================== برای خودت: امیدوارم سال پر از شادکامی و موفقیت.رزق و روزی رفاقت و دوستی و به دور از غصه و غم ,بلا و شر,بیماری و ناامیدی به شما بگذره ************************************************************************** خداحافظ تا سال بعد 360 روز گذشت بعضیا دلشون شکست بعضیا دل شکوندن خیلیا عاشق شدن و خیلیا تنها... گریه کردیم... خندیدیم... خیلیها از بینمون رفتن حالا فقط 4 روز مونده 4 روز از همه اون خاطره هامون تو سالی که گذشت در خوابزدگی هایم رویای مخدوشی دیدم.دخترکی نحیف و ظریف در کوچه باغ تنهایی میدوید.هراسان و تشویشوار.به خیالم تو بودی.تو ای بانوی این شبها از چه میگریزی؟ هیچ به من فکر کرده ای....به دیوانه ای که دیوانه وار تورا میجوید .ذر پس این فواصل نزدیک شو نزدیک من بیا و نزد من باش.در این نزدیکی از نزدیک به چشمانت خیره میشوم .ستاره باران است چشمانت. در این خیرگی محو چشمانت میشوم وغرق رویای هم آغوشیهایت. به دور از دغدغه به دور از تشویش نزذیک تر.....آرام باش....آرامش ازآن ماست سر بر شانه هایم بگذار. تمام! خوابزدکی.رویای ناتمام. در حسرت رویای دیگر با تو....... ============================== این متن رو چند روز پیش گفتم....حس عجیبی بهش دارم خیلی خاص جون مادرت کپی پیستش نکن. حالم گرفته است، حالت گرفته است، حالش گرفته است، حالمان گرفته است، حالتان گرفته است، حالشان را میگیریم. لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن لیاقت می خواهد "شریک غم " شدن تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت من خوشم به خلوت تنهایی ام تو بخند به امروز...من میخندم به فردا هایت نميدانم گناه توست يا عيب چشمهاي من؟! اينکه بعد از تو تمام عالم از چشمم افتاده اند!! بي قراري هاي دل!شیشه ویسکی خالی! قرص های تلخ! زیر سیگاری پر! دلتنگـی های شب!استمنای مکرر!گريه های غريب! اينِ حال من... زندگی رو زیاد جدی نگیرید هیچکی تاحالا زنده از زندگی بیرون نیومده من مانده ام و چهار تا هم صحبت این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم من...عشق...خدا...عقربه های ساعت !!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : depress |





